تبليغاتX
دلنوشته - ياد بود معلم

معلم؛ ای شکل دهنده­‌ی جان و روح آدمی!

معلم؛ ای آموزنده­‌ی هر زیبایی!

معلم؛ ای استاد ادب و آرامش!

معلم؛ ای کوه دلاوری و ایستادگی!

شکل دهنده­ی جانم بودی و از جان خود برای شکل دادنم گذشتی و گذاشتی. فطرت خواب رفته­‌ام را با زلال خلوص نیت و بزرگواریت شستشو دادی و راه را برای تابش نور محبت مولایم باز کردی. هزاران بوسه بر دستان پاکت باد. درودها بر قلب پاک و با صفایت و سپاس­ها بر اندیشه­ی نابت، که از ظلمت و تاریکی، نجاتم دادی و به شاهراه محبت امامم راهنمایی نمودی.

12

 
در کلاس درس تو بود که زیبایی را دیدم و شناختم. در لابلای کلام شیرین تو که زمزمه­‌ی محبت بود ارزش را یافتم. در چهره ی نورانی تو که نورانیتش به خاطر توسل نابت به ولی عصر روحی فداه بود مسیر بندگی و عبودیت پروردگار را یافتم . عطر شمیم کلام خوش تو بود که مرا به درب خانه­‌ای رهنمون ساخت که تا ابد بر سرسرایش خواهم ایستاد و همچون تو و آموزگارانت بر آن در پاسبانی خواهم داد.

ادب را و تواضع را و عشق را در رفتار تو دیدم و آموختم. در کلاس تو بود که دیدم، چگونه با قلبی سرشار از عشق به مهدي عليه السلام، دیدگانت از اشک پر می­شود و در اوج علم و دانش، چگونه به هنگام دشواری، توسلت به مولا علی علیه السلام، راهگشایی می­کند. ادب را از تو نیاموختم که این ساحت، جایگاه خسی چون من نبود، اما لااقل در رفتار و کردارت، آن را دیدم و تا همیشه آن را تحسین خواهم کرد.

و ایستادگی را ! غیرت و حماسه را ! دفاع جانانه از حریم ولایت را ! همه را در محضر تو دیدم و آموختم. در دوران شاگردیم نزد تو بود که همیشه شاگرد تو خواهم ماند که می­دیدم و می­بینم، برای خاموش کردن خصم مولایت، چگونه بی تاب می­شوی و برای دفاع از حریم اعتقاداتت چه جانانه در میدان اندیشه می­رزمی و چه آرام و بی صدا، شمع وجودت در عشق به مولایت می­سوزد و نور افشانی می­کند؛ تا شاید شیعه ای را حفظ کنی و در اعتقادش پابرجا سازی.

چه کسی می­تواند تو را سپاس گوید و کدامین خامه را شاید، که وصف جهاد تو را در این مسیر دشوار و صعب به رشته­ی تحریر آورد. کدامین بیان، جبران گوشه­ای از زحمات خالصانه­ی توست. کدامین دعا در حق تو، زیبنده است و کدامین پاداش شایسته­‌ی تو؟

می­دانم که نه منتظر سپاس­گویی من بودی و نه محتاج خواندن یا شنیدن این سطور. پاداشت نزد پروردگار محفوظ است و دینت تا ابد بر گردن ما که رسول اکرم فرمود : "هر که حرفی از ایمان را به تو آموزد، تو را بنده­ی خویشتن کرده است" و من تمام ایمانم را از تو آموختم.

اما معلمم! در این ایام که ایام ارج گذاشتن بر خدمات معلم است، هدیه­‌ای برایت فراهم کرده­‌ام. می­دانم که شنیدنش، تو را غرق شعف و شادمانی می­کند. می­دانم که می­پذیری.

از آن روز که پرچم خدمت­گزاری به آستان مقدس ولی عصر(عج) را، آرام آرام و نه به کلام که به رفتار و کردار، بر دوشمان گذاشتی، دانستیم که امانتی بس بزرگ را در اختیارمان قرار داده­ای. می­دانستیم که این پرچم، پیش از ما بر دوش نازنین تو بوده است و پیش از تو، مرزبانان حریم قدس مهدوی از آن محافظت کرده­‌اند. می­دانستیم که چند صباحی باید آن را به دوش کشیم و بعد از آن، یا به صاحبش رسانیم، یا آن که امانتداری دیگر بیابیم و آن را به او سپاریم.

معلمم ! چند روز پیش، وقتی در کلاس درسم به شاگردانم از این پرچم گفتم، گویی جان خود را با جان تو آمیختم و همه را به نوجوانانی سپردم که شاید آن ها پرچم را به دست صاحبش برسانند. برایشان از ارزش این لوا گفتم و به آن ها آموختم که این پرچم، با زحمت برجا مانده، با خون دل باقی مانده و جان ها در گرو پایداری آن است. به آن ها یاد دادم که نباید اجازه دهند، این پرچم بر زمین بیافتد و فهمیدند که تا سر حد جان باید از آن محافظت کنند. 

معلمم ! خیالت راحت باشد. پرچمی را که تو افراشتی، به ده­ها و صدها پرچم دیگر تبدیل می­شود و خیالت راحت؛ روزی که او بیاید، سلام تو را و من را به او خواهند رساند.

به قلم يكي از شاگردان

+ نوشته شده توسط حجت حامد مهدوي در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:55 |