تبليغاتX
دلنوشته
از عنايات يار...
توصيف يك  تجربه شخصي از مقوله انتظار و مهدويت (به قلم مرحوم حاج محمد ابراهيم حامد مهدوي)
 
… آن روز نيز مثل هر روز پس از نماز صبح دعاي عهد را با خود زمزمه نمودم. از چند سال پيش كه تصميم گرفته بودم عهد وفاداري خويش را با مولايم هر صبحگاه تجديد كنيم، نذر كردم ثواب هر 40 روز را هديه به محضر يكي از مادران معصومين(ع) و اولياء خدا سلام الله عليهم اجمعين نمايم. بدان اميد كه اين كار موجب علو درجات متعالي آن بانوان محبوب خدا گشته و همسرانشان را نيز شادمان كند. و فرزندانشان كه واسطه ميان من و خلقند به جهت عرض ادبي كه به پيشگاه مادرشان نموده ام مرا مورد لطف و عنايت قرار دهند.
آن روز، روز پانزدهم از چله سي ام بود و ثواب دعاي عهدم پيشكش به محضر حضرت نرجس خاتون (س).
حالي خاص و شوقي وصف ناپذير سراسر وجودم را احاطه نموده بود. دعا را شروع نموده و با متانت به پايان بردم.
عقربه هاي ساعت با شتاب هر چه بيشتر از يكديگر سبقت مي گرفتند. زمان با سرعت عجيبي مي گذشت.
ساعت شش و سي دقيقه بامداد بود بايد براي حضور در كلاس درس آماده مي شدم و گرنه دير مي شد.
قبل ازخروج از منزل در قوطي فلزي كنار درب سكه اي به عنوان صدقه براي سلامتي آقا امام عصر انداختم و خارج شدم…
تا ايستگاه اتوبوس حدود 10 دقيقه بايد پياده روي مي كردم. فرصت را غنيمت شمرده آيه الكرسي را به نيت سلامتي وجود نازنين مولايم شروع كردم و به پايان بردم.
و پس از آن سه قل هو الله و يك انا انزلناه … در طول مسيرم به ذكر صلوات مشغول بودم. بحمدالله به موقع همچون هر روز به دبيرستان رسيدم. بر خلاف هر روز راهرو مدرسه وكلاسها آذين بندي شده بود و بچه ها با نقل و شيريني از هم پذيرائي مي كردند. و به معلمين نيز تعارف مي نمودند…
بسياري از اينها دانش آموزان معمولي مثل بعضي جاها نبودند. با توجه به صحبتهائي كه هر از چند گاه به مناسبتي درمورد امام غائب مظلوم و غريب براي آنها داشتم، شيفتگي خاصي نسبت به آن وجود مقدس پيدا نموده بودند.
امروز كه چهاردهم شعبان العظم 1420 بود و شب ميلاد گل جهان آواي نرگس به پيشنهاد اكثريت توضيح درس را به هفته بعد موكول نموديم. قرار شد جايگزينش صحبتي درباره آقا باشد…
شروع با من بود. با بسم الله الرحمن الرحيم و دعا بر فرج و آيات شريفه: رب اشرح لي صدري و يسرلي امري … و ادامه سخن و القاء آنچه خير و صلاح همگي در آن است با خود آقا …
تمام ساعت كلاس به بحث پيرامون آن وجود مقدس گذشت بي آنكه هيچيك احساس ملامت يا خستگي كنند.
برق شوق از چشمان همه اين دختران معصوم مي باريد.
پيش تر به آنها گفته بودم، مولايمان آقاست. بزرگوار است، كريم است… مباد براي بزرگداشت جشن ميلادش تكدي كنيد. هر چه را خود آن عزيز حواله فرمود با افتخار بپذيريد و هزينه كنيد …
بهمين جهت نايلون سياهي را روي سنگ پشت پنجره كلاس گذاشته بودند و فقط به چهارمي ها كه همكلاسي هايشان بودند، گفته بودند اگر كسي ميخواهد نخودي در اين آش … مي تواند بي آنكه كسي از مقدارش مطلع باشد، در آن نايلون بيندازد… تا دو سه روزي نايلون سياه همانجا بود هر روز آخر وقت ارشد كلاس با خود مي برد و روز بعد همانجا مي گذاشت.
در اين چند روز پخش شيريني و شكلات همه مدرسه با من بود. از قنادي .. در خيابان … شهر مقدس مشهد كه از هر جهت مطمئن بود. خامه خالص كار مي كرد و هميشه براي نيمه شعبان ما شيريني تازه و اختصاصي در نظر مي گرفت، مي گرفتم و به مدرسه مي رساندم.
خاطره اولين روز را هيچگاه فراموش نمي كنم. ديس‌هاي شيريني خامه اي روي دستم بود كنار خيابان منتظر تاكسي بودم. يك تاكسي بدون مسافر جلوي پايم ترمز زد، سوار شدم.
ـ خسته نباشيد…
ـ شما هم خسته نباشيد…
ـكجا تشريف مي‌بريد؟
ـ دبيرستان الزهرا(س) … خيابان … كوچه …
راننده لبخندي زد و گفت:
ـ عجب … درست شد…
گفتم: چطور؟
گفت: ما همان محل مي نشينيم و دختر من همان مدرسه است. فاميل شما چيست؟
ـ مهدوي.
ـ آها… فكر كنم شما دبير ديني دخترم هستيد!…
ـ فاميل شما چيست؟
ـ (…) عجب. اتفاقاً ايشان در كلاس من است من افتخار دارم كه خدمت ايشان هستم…
راننده كمي مكث كرد و گفت:
ـ حاج آقا ايشان از وقتي كلاس شما مي آيد خيلي درباره امام زمان(عج) براي بچه هاي تو خونه صحبت مي كند…
ـ ما كه چيزي بلد نيستيم هر چه هست لطف مولاست
ـ واقعاً همينطور است.
به مدرسه رسيديم. مستخدم حفاظ آهني كركره اي جلو در ورودي را كنار زد با ماشين تا كنار راهرو رفتيم چند نفر از بچه ها بيرون پريدند، شيريني ها را به داخل بردند…
آخر هفته كه جشن هاي كلاس به كلاس تمام شده بود، و من آخرين كلاسم را مي رفتم پس از زنگ آخر ارشد كلاس چهارم انساني جلو آمد و نايلون سياهي كه روز اول خالي بود و حالا تا نيمه پر از اسكناس و سكه بود، تحويلم داد…
ـ شمرده اي چقدر است؟
ـ  نه آقا…
ـ بسيار خوب …
نايلون را مچاله كردم گوشه كيفم گذاشتم و بردم.
شنبه غروب راهي قنادي (…) شدم حاج آقاي (…) به خاطر اين كارها در ايام نيمه شعبان احترام خاصي به ما مي گذاشت … خداي غريق رحمتش فرمايد. 10 هزار تومان اضافه بر پولهاي نايلون با خود بردم. پس از احوالپرسي گفتم حاج آقا حساب ما چقدر شده … با ماشين حساب حساب كرد و گفت: 13000 تومان.
گفتم حاج آقا پولهاي داخل اين نايلون را بشماريد تا من بقيه اش را هم خدمت شما تقديم كنم. حاج آقا پولها را شمرد.
دقيقاً 13000 تومان بود نه كم نه زياد…

+ نوشته شده توسط حجت حامد مهدوي در چهارشنبه نهم مرداد 1387 و ساعت 15:41 |