آثار و دلنوشته هاي مرحوم حاج محمد ابراهيم حامد مهدوي
درباره وبلاگ
مرحوم حاج محمد ابراهيم حامد مهدوي در 24خرداد 1329 در مشهد مقدس متولّد شد. دينداري و تعبد پدر و مادر شريف و پاكي مولدش در او اثر گذاشته و از اوان بلوغ به تكاليف شرعي خود پايبندي شديدي داشت. كم كم در آستان ولايت پرور مؤمن ساز رضوي ـ عليه السلام ـ با معارف اهل البيت ـ عليهم السلام ـ آشنا شد و چندي شاگرد بزرگان ديني در مشهد بود و در عصر يخبندان اعتقاد مذهبي و سيطرة ظلمت بيايماني و گناه، از معدود كساني بود كه ايمان ديني و تعبد شرعي را با اعتقادات مذهبي در خود جمع كرده و ذهن وقّاد و انديشة نقّاد خود را براي مبارزه با منحرفان آماده ساخت. وي پس از طي دوران ابتدايي و دبيرستان به تهران عزيمت نمود و در آنجا با تلمذ نزد اساتيدي چند به يكي از مدرّسان برجستة عقايد ديني مبدل شد. محبت وافر و باور راسخ او به امام زمانش چنان بود كه چون به مناجات و زيارت مولاي غريبش ميرسيد، بيقرار ميشد و آه جانسوز و ناله و گرية آتشين سر ميداد. وي در سال 1355 هـ.ش ازدواج نمود كه حاصل آن چهار فرزند پسر بود. با اين همه او از گزند حسادتها و دينستيزيها سالم نماند و آزار رشكبرانِ هواپرست جسم و روحش را آزرد. وي در اواخر عمر تأليفاتي چند از جمله كتاب «دُردانة پدر» دربارة امام عصر عجل الله فرجه الشريف و كتب «غدير با من سخن بگو!»، «پاسداشت غدير» و «غدير فراموشي هرگز!» را تقديم به مولاي متقيان و اولين مظلوم تاريخ اميرالمؤمنين صلوات الله عليه نمود. سرانجام بدليل عارضه قلبي، در صبح پنجشنبه بيست و پنجم ذيحجة 1426هـ.ق (6بهمن 1384هـ.ش) ـ در مشهد مقدس درگذشت و پيكر پاكش در حرم مطهر امام علي بن موسي الرضا ـ صلوات الله عليه ـ در صحن جمهوري غرفه 294 به خاك سپرده شد.
چندي پيش يكي از دوستان براي مشاوره در امر ازدواج به سراغم آمد و زمينه اي شد تا به سراغ ميراث مكتوب مرحوم پدر بروم و تورقي كنم در دست نوشته هاي ايشان مربوط به آموزش خانواده، ازدواج، خواستگاري، برخورد اوليه دختر و پسر، مسئوليت والدين در همسريابي فرزندان و ...
به نظرم رسيد ميتوان اين مجموعه را در اين وبلاگ براي استفاده دوستان قرار داد. اما چند پرسش همواره ذهن من را مشغول كرده
1. دسترسي عموم به مطالب خصوصا براي نوجوانان و جوانان مجرد صحيح است؟
2. بهتر نيست مطالب بصورت كتاب ويرايش و منتشر شود؟
از دوستان خصوصا كساني كه سابقه مشاوره در موارد فوق را با مرحوم پدرم دارند تقاضا دارم نظر خود را برايم ارسال نمايند.
با اميد بهروزي و موفقيت
+ نوشته شده توسط حجت حامد مهدوي در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت
4:38 |
شکل دهندهی جانم بودی و از جان خود برای شکل دادنم گذشتی و گذاشتی. فطرتخواب رفتهام را با زلال خلوص نیت و بزرگواریت شستشو دادی و راه را برای تابش نورمحبت مولایم باز کردی. هزاران بوسه بر دستان پاکت باد. درودها بر قلب پاک و باصفایت و سپاسها بر اندیشهی نابت، که از ظلمت و تاریکی، نجاتم دادی و به شاهراهمحبت امامم راهنمایی نمودی.
12
در کلاس درس تو بود که زیبایی را دیدم وشناختم. در لابلای کلام شیرین تو –که زمزمهی محبت بود– ارزش را یافتم. در چهرهی نورانی تو –که نورانیتش به خاطر توسل نابت به ولی عصر روحی فداه بود– مسیربندگی و عبودیت پروردگار را یافتم . عطر شمیم کلام خوش تو بود که مرا به درب خانهای رهنمون ساخت که تا ابد بر سرسرایش خواهم ایستاد و همچون تو و آموزگارانت بر آندر پاسبانی خواهم داد.
ادب را و تواضع را و عشق را در رفتار تو دیدم وآموختم. در کلاس تو بود که دیدم، چگونه با قلبی سرشار از عشق به مهدي عليه السلام، دیدگانتاز اشک پر میشود و در اوج علم و دانش، چگونه به هنگام دشواری، توسلت به مولا علیعلیه السلام، راهگشایی میکند. ادب را از تو نیاموختم که این ساحت، جایگاه خسیچون من نبود، اما لااقل در رفتار و کردارت، آن را دیدم و تا همیشه آن را تحسینخواهم کرد.
و ایستادگی را ! غیرت و حماسه را ! دفاع جانانه از حریم ولایترا ! همه را در محضر تو دیدم و آموختم. در دوران شاگردیم نزد تو بود – که همیشهشاگرد تو خواهم ماند – که میدیدم و میبینم، برای خاموش کردن خصم مولایت، چگونهبی تاب میشوی و برای دفاع از حریم اعتقاداتت چه جانانه در میدان اندیشه میرزمی وچه آرام و بی صدا، شمع وجودت در عشق به مولایت میسوزد و نور افشانی میکند؛ تاشاید شیعه ای را حفظ کنی و در اعتقادش پابرجا سازی.
چه کسی میتواند تو راسپاس گوید و کدامین خامه را شاید، که وصف جهاد تو را در این مسیر دشوار و صعب بهرشتهی تحریر آورد. کدامین بیان، جبران گوشهای از زحمات خالصانهی توست. کدامیندعا در حق تو، زیبنده است و کدامین پاداش شایستهی تو؟
میدانم که نهمنتظر سپاسگویی من بودی و نه محتاج خواندن یا شنیدن این سطور. پاداشت نزدپروردگار محفوظ است و دینت تا ابد بر گردن ما که رسول اکرم فرمود : "هر که حرفی ازایمان را به تو آموزد، تو را بندهی خویشتن کرده است" و من تمام ایمانم را از توآموختم.
اما معلمم! در این ایام که ایام ارج گذاشتن بر خدمات معلم است،هدیهای برایت فراهم کردهام. میدانم که شنیدنش، تو را غرق شعف و شادمانی میکند. میدانم که میپذیری.
از آن روز که پرچم خدمتگزاری به آستان مقدس ولیعصر(عج) را، آرام آرام و نه به کلام که به رفتار و کردار، بر دوشمان گذاشتی، دانستیمکه امانتی بس بزرگ را در اختیارمان قرار دادهای. میدانستیم که این پرچم، پیش ازما بر دوش نازنین تو بوده است و پیش از تو، مرزبانان حریم قدس مهدوی از آن محافظتکردهاند. میدانستیم که چند صباحی باید آن را به دوش کشیم و بعد از آن، یا بهصاحبش رسانیم، یا آن که امانتداری دیگر بیابیم و آن را به او سپاریم.
معلمم ! چند روز پیش، وقتی در کلاس درسم به شاگردانم از این پرچم گفتم،گویی جان خود را با جان تو آمیختم و همه را به نوجوانانی سپردم که شاید آن ها پرچمرا به دست صاحبش برسانند. برایشان از ارزش این لوا گفتم و به آن ها آموختم که اینپرچم، با زحمت برجا مانده، با خون دل باقی مانده و جان ها در گرو پایداری آن است.به آن ها یاد دادم که نباید اجازه دهند، این پرچم بر زمین بیافتد و فهمیدند که تاسر حد جان باید از آن محافظت کنند.
معلمم ! خیالت راحت باشد. پرچمی را کهتو افراشتی، به دهها و صدها پرچم دیگر تبدیل میشود و خیالت راحت؛ روزی که اوبیاید، سلام تو را و من را به او خواهند رساند.
به قلم يكي از شاگردان
+ نوشته شده توسط حجت حامد مهدوي در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت
12:55 |
گل محمدي، گلي است ظريف و زيبا، آن
را ميچينند و در آب ميريزند، آن را گرم ميكنند و از آن گلاب ميسازند
تا بوي خوشش را در شيشه كنند.
تو هم گل بودي، گل باغ محمدي، اما تو
را نچيدند، پرپر كردند، تو را در آب نه، بر روي خاكها انداختند، حرارت
ندادند، بلكه آتش زدند و مابين در و ديوار...
اما، اما هيچ گاه نتوانستند بوي خوشت را در شيشه كنند، كه عطر خوش خاطرهات جهان و تاريخ و زمان را معطر كرد.
مي گويند: گل لطيف است، آنقدر لطيف كه گاه در ميان دو انگشتان
له ميشود. و ميگويند تو هم گل بودي، اما من ماندهام كه تو چگونه گلي
بودي كه ضرب سيلي و درد تازيانه و فشار در و ديوار را تحمل كردي!
جانم به قربانت اي زيبا گل آفرينش.
+ نوشته شده توسط حجت حامد مهدوي در یکشنبه دوم فروردین 1388 و ساعت
5:9 |
از عنايات يار... توصيف يك تجربه شخصي از مقوله انتظار و مهدويت (به قلم مرحوم حاج محمد ابراهيم حامد مهدوي)
… آن روز نيز مثل هر روز پس از نماز صبح دعاي عهد را با خود زمزمه نمودم. از چند سال پيش كه تصميم گرفته بودم عهد وفاداري خويش را با مولايم هر صبحگاه تجديد كنيم، نذر كردم ثواب هر 40 روز را هديه به محضر يكي از مادران معصومين(ع) و اولياء خدا سلام الله عليهم اجمعين نمايم. بدان اميد كه اين كار موجب علو درجات متعالي آن بانوان محبوب خدا گشته و همسرانشان را نيز شادمان كند. و فرزندانشان كه واسطه ميان من و خلقند به جهت عرض ادبي كه به پيشگاه مادرشان نموده ام مرا مورد لطف و عنايت قرار دهند. آن روز، روز پانزدهم از چله سي ام بود و ثواب دعاي عهدم پيشكش به محضر حضرت نرجس خاتون (س). حالي خاص و شوقي وصف ناپذير سراسر وجودم را احاطه نموده بود. دعا را شروع نموده و با متانت به پايان بردم. عقربه هاي ساعت با شتاب هر چه بيشتر از يكديگر سبقت مي گرفتند. زمان با سرعت عجيبي مي گذشت. ساعت شش و سي دقيقه بامداد بود بايد براي حضور در كلاس درس آماده مي شدم و گرنه دير مي شد. قبل ازخروج از منزل در قوطي فلزي كنار درب سكه اي به عنوان صدقه براي سلامتي آقا امام عصر انداختم و خارج شدم… تا ايستگاه اتوبوس حدود 10 دقيقه بايد پياده روي مي كردم. فرصت را غنيمت شمرده آيه الكرسي را به نيت سلامتي وجود نازنين مولايم شروع كردم و به پايان بردم. و پس از آن سه قل هو الله و يك انا انزلناه … در طول مسيرم به ذكر صلوات مشغول بودم. بحمدالله به موقع همچون هر روز به دبيرستان رسيدم. بر خلاف هر روز راهرو مدرسه وكلاسها آذين بندي شده بود و بچه ها با نقل و شيريني از هم پذيرائي مي كردند. و به معلمين نيز تعارف مي نمودند… بسياري از اينها دانش آموزان معمولي مثل بعضي جاها نبودند. با توجه به صحبتهائي كه هر از چند گاه به مناسبتي درمورد امام غائب مظلوم و غريب براي آنها داشتم، شيفتگي خاصي نسبت به آن وجود مقدس پيدا نموده بودند. امروز كه چهاردهم شعبان العظم 1420 بود و شب ميلاد گل جهان آواي نرگس به پيشنهاد اكثريت توضيح درس را به هفته بعد موكول نموديم. قرار شد جايگزينش صحبتي درباره آقا باشد… شروع با من بود. با بسم الله الرحمن الرحيم و دعا بر فرج و آيات شريفه: رب اشرح لي صدري و يسرلي امري … و ادامه سخن و القاء آنچه خير و صلاح همگي در آن است با خود آقا … تمام ساعت كلاس به بحث پيرامون آن وجود مقدس گذشت بي آنكه هيچيك احساس ملامت يا خستگي كنند. برق شوق از چشمان همه اين دختران معصوم مي باريد. پيش تر به آنها گفته بودم، مولايمان آقاست. بزرگوار است، كريم است… مباد براي بزرگداشت جشن ميلادش تكدي كنيد. هر چه را خود آن عزيز حواله فرمود با افتخار بپذيريد و هزينه كنيد … بهمين جهت نايلون سياهي را روي سنگ پشت پنجره كلاس گذاشته بودند و فقط به چهارمي ها كه همكلاسي هايشان بودند، گفته بودند اگر كسي ميخواهد نخودي در اين آش … مي تواند بي آنكه كسي از مقدارش مطلع باشد، در آن نايلون بيندازد… تا دو سه روزي نايلون سياه همانجا بود هر روز آخر وقت ارشد كلاس با خود مي برد و روز بعد همانجا مي گذاشت. در اين چند روز پخش شيريني و شكلات همه مدرسه با من بود. از قنادي .. در خيابان … شهر مقدس مشهد كه از هر جهت مطمئن بود. خامه خالص كار مي كرد و هميشه براي نيمه شعبان ما شيريني تازه و اختصاصي در نظر مي گرفت، مي گرفتم و به مدرسه مي رساندم. خاطره اولين روز را هيچگاه فراموش نمي كنم. ديسهاي شيريني خامه اي روي دستم بود كنار خيابان منتظر تاكسي بودم. يك تاكسي بدون مسافر جلوي پايم ترمز زد، سوار شدم. ـ خسته نباشيد… ـ شما هم خسته نباشيد… ـكجا تشريف ميبريد؟ ـ دبيرستان الزهرا(س) … خيابان … كوچه … راننده لبخندي زد و گفت: ـ عجب … درست شد… گفتم: چطور؟ گفت: ما همان محل مي نشينيم و دختر من همان مدرسه است. فاميل شما چيست؟ ـ مهدوي. ـ آها… فكر كنم شما دبير ديني دخترم هستيد!… ـ فاميل شما چيست؟ ـ (…) عجب. اتفاقاً ايشان در كلاس من است من افتخار دارم كه خدمت ايشان هستم… راننده كمي مكث كرد و گفت: ـ حاج آقا ايشان از وقتي كلاس شما مي آيد خيلي درباره امام زمان(عج) براي بچه هاي تو خونه صحبت مي كند… ـ ما كه چيزي بلد نيستيم هر چه هست لطف مولاست ـ واقعاً همينطور است. به مدرسه رسيديم. مستخدم حفاظ آهني كركره اي جلو در ورودي را كنار زد با ماشين تا كنار راهرو رفتيم چند نفر از بچه ها بيرون پريدند، شيريني ها را به داخل بردند… آخر هفته كه جشن هاي كلاس به كلاس تمام شده بود، و من آخرين كلاسم را مي رفتم پس از زنگ آخر ارشد كلاس چهارم انساني جلو آمد و نايلون سياهي كه روز اول خالي بود و حالا تا نيمه پر از اسكناس و سكه بود، تحويلم داد… ـ شمرده اي چقدر است؟ ـ نه آقا… ـ بسيار خوب … نايلون را مچاله كردم گوشه كيفم گذاشتم و بردم. شنبه غروب راهي قنادي (…) شدم حاج آقاي (…) به خاطر اين كارها در ايام نيمه شعبان احترام خاصي به ما مي گذاشت … خداي غريق رحمتش فرمايد. 10 هزار تومان اضافه بر پولهاي نايلون با خود بردم. پس از احوالپرسي گفتم حاج آقا حساب ما چقدر شده … با ماشين حساب حساب كرد و گفت: 13000 تومان. گفتم حاج آقا پولهاي داخل اين نايلون را بشماريد تا من بقيه اش را هم خدمت شما تقديم كنم. حاج آقا پولها را شمرد. دقيقاً 13000 تومان بود نه كم نه زياد…
+ نوشته شده توسط حجت حامد مهدوي در چهارشنبه نهم مرداد 1387 و ساعت
15:41 |
يكي از كارهايي كه پدر با علاقه دنبال ميكردند و در حقيقت يكي از
شغلهاي پر دردسر و بدون منفعت مالي براي ايشان، پيگيري ازدواج جوانان بود.
مثلا وقتي آشنايي ميگفت فلان جوان در قاسم آباد شرايط ازدواج را دارد ولي
حاضر به ازدواج نيست ؛ ماموريت پدر شروع ميشد. با اتوبوس از ميدان شهدا
تا قاسم آباد ميرفتند و مغازه آن جوان را پيدا ميكردند. در قالب مشتري
وارد عمل ميشدند سپس با استفاده از شگرد معلمي، او را جذب و شيفته خود
ميكردند. بعد از رفاقت، از وضع تاهل او ميپرسيدند و مفصلا از ضرورت
ازدواج، ويژگيهاي همسر خوب و … صحبت ميكردند. بعد يا در همان موقع يا در
ملاقاتهاي بعدي ، به او ميگفتند به مادرت بگو تماس بگيرد تابراي
خواستگاري چند نفر متدين و محجبه را معرفي كنم. اينگونه بود كه جوان به
اصطلاح كله ميشد و زير بار ازدواج ميرفت. ولي ماموريت پدر خاتمه پيدا
نميكرد. خلاصه كارهاو مراحل ازدواجي ايشان عبارت بود از :
1) كله كردن
جوانان براي زير بار رفتن ازدواج
2) انجام استخاره جهت معرفي خانواده مناسب
3) پيگيري نتيجه تماس
خانوادهها و نتيجه خواستگاري كه گاهي به ساعتها صحبت تلفني ميانجاميد 4)
همراهي خانواده داماد در موقع نوشتن برگه تعهدات عروس و داماد در مراسم
بله برون ( كه به دليل خط زيباي پدر ، معمولا نوشتن برگه و متن آن به
ايشان واگذار ميشد) 5) پيگيري جهت تسريع در انجام عقد شرعي 6) قرار
ملاقات خصوصي با داماد جهت مشاوره محرمانه در مورد آيين همسرداري و
زناشويي 7) از اينجا به بعد عقب نشيني! مگر در مواقع ضروري. علت هم اين
بود كه داماد با آوردن كارت دعوت به دنبال جبران بود ولي ماموريت پدر تمام
شده بود و متقاضي بعدي در نوبت بود!
(خدايا ! پدرم در تمام مراحل زندگي از جمله تشويق به سنت حسنه پيامبر (
صلي الله عليه و آله و سلم ) ، يار و مشاورمان بود.او را مشمول احسان
پيامبر رحمتت قرار بده. آمين يا رب العالمين )
نوشته شده توسط حبيب حامد مهدوي
+ نوشته شده توسط حجت حامد مهدوي در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت
22:2 |
خاطراتي از پدر: 1) از زمان بچگي و خردسالي به هر نحو ممكن پدرم سعي داشتند ما را با محبت امام زمان (عليه السلام) آشنا كنند . اين بود كه به بهانه هاي مختلف سر صحبت را باز مي كردند و برايمان در مورد حق پدري حضرت صحبت مي كردند و اشك در چشمانشان حلقه مي زد .در دوران ابتدايي به من گفتند اگر دعاي عهد را حفظ كني برايت يك راديو ضبط سوني مي خرم. به محض اينكه شروع به حفظ كردم ، ضبط را به قيمت 5000 تومان خريدند و گفتند هر وقت كاملا حفظ شدي از آن استفاده كن . آن موقع حقوق پدر ماهانه حدود 18000 تومان بود ولي در چنين تشويقهايي كم نمي گذاشتند . الان مي فهمم شيوه ، موضوع و اجراي تشويقهايشان چقدر حساب شده بوده است. (خدايا ! پدرم به واقع در حق ما پدري كرد؛ او را سر سفره اكرام امام زمانش ميهمان بفرما . آمين يا رب العالمين ) خاطره از حبيب حامد مهدوي
+ نوشته شده توسط حجت حامد مهدوي در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت
13:58 |
اگر نوروز را عيد ناميدهاند از اين جهت است كه بازگشت دوباره حيات به طبيعت است و شرط عيد بودنش براي آدمي نيز همين است. يعني به پاكي و صفاي گذشته باز گردد و از آلودگيها بپرهيزد. اميرالمؤمنين عليه السلام در كلامي شيوا فرمودهاند: «كُلَّ يَومٍ لا يُعصَي الله فيه فَهُوَ يومُ عيدٍ» «هر روز كه در آن پروردگار نافرماني نشود. آن روز عيد است.» نوروز خاستگاه نوآوري، ابداع، تنوع و بازنگري است. نوروز رستاخيز طبيعت است و پاسخ استدلالي و عملي پروردگار است به آنانكه جهان واپسين را منكرند و باور ندارند. نوروز پيش از آن كه فرح بخش باشد درس آموز است و عبرتانگيز. پندهاي نوروز را ميتوان چنين خلاصه نمود: - لازمه برخورداري از طراوت و شادابي بهار، تحمل سختي و سردي زمستان است. سرماي بهار بر خلاف زمستان آزار دهنده نيست. لطيف و فرح بخش است. مولاي متقيان، اميرمؤمنان عليه السلام نيز در سخني زيبا به اين نكته اشاره نموده فرمودهاند: «در آغاز سرما خود را بپوشانيد اما در پايان آن خود را در معرض سرما قرار دهيد. (آغازي كشنده و پاياني حيات بخش دارد) سرما با بدن انسان آن ميكند كه با درختان ميكند. در دعاي سال نو در جملة «يا مقلب القلوب والابصار…» نكتة ظريفي نهفته است. چرا كه بصيرت درجهاي بالاتر از بينايي است. بينايي ديدن عادي و معمولي است لكن بصيرت، دگرگوني در بينش و انديشه است. اميرالمؤمنين عليه السلام در كلامي نغز و زيبا ميفرمايند: «إنّمَا البَصيرُ مَن سَمِعَ فَتَفَكَّرَ وَ نَظَرَ فَاَبصَرَ وَ انْتَفَعَ بِالعِبَرِ، ثُمَّ سَلَكَ جَدَداً وَاضِحاً يَتَجَنَّبُ فيهِ الصَّرعةَ فِي الْمَهاوي» ميزان الحكمه حديث 16197 «با بصيرت كسي است كه بشنود و بينديشد، ببيند و بينا شود و از عبرتها بهرهگيرد سپس راه آشكار و روشن را در پيش گيرد و از افتادن در پرتگاههاي آن، دوري كند.» اگر اين تحول در بصيرت انجام شود ساير دگرگونيها آسان خواهد بود. نوروز زمينة تنبه و يادآوري است: - نوروز با تحول طبيعت ميگويد بازگشتي هست. معادي هست. حيات دوبارهاي هست. چشمان خويش را بگشاييد تا فرداي قيامت بهانهاي نداشته باشيد. - حيات مجدد درختان، گياهان و دشتهاي سبز هشداري است كه: اي آدمي زادگان از اينكه ما بي برگ و بر و بيحيات و زندگي بوديم هم اينك سبز و خرم هستيم عبرت بگيريد و بدانيد زندگي هميشه سرد نيست روزي گرم و سبز خواهد شد. براي فرداي سبز خويش از ما درس عبرت گيريد. جويباران و چشمهساران نيز ميگويند ما تمامي هستيمان را ذخيره نموده بوديم تا در اين فرصت در طبق اخلاص گذاشته تقديم نماييم. لذا رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرمودند: «إذَا رَأيْتُمُ الرَّبيعَ فَأكثِروا ذِكْرَ النُّشورِ» «هرگاه بهار را مشاهده نموديد. زياد از جهان واپسين ياد كنيد» شباهتهاي بهار نوروز با قيامت و بهار ظهور: - همچنانكه دگرگوني بهار يكباره شما را فرا ميگيرد، ظهور مهدي عجل الله فرجه و قيامت نيز چنين است. همچنانكه سردي، بيتفاوتي و مردگي زمستان به گونهاي است كه زنده شدنش خيلي بعيد و عجيب مينمايد واقعه ظهور مصلح غيبي و حادثة عجيب قيامت نيز اين گونه است. همچنانكه بهار نوروز ارمغاني چون وفور و فراواني نعمت به همراه دارد ظهور منتقم آل محمد صلي الله عليه و آله نيز بدين سان است. راستي چه رابطة زيبا و دقيقي است ميان كلام اميرالمؤمنين عليه السلام و آغاز بهار «كُلَّ يَومٍ لا يُعصَي الله فيهِ فَهُوَ يَوْمُ عيدٍ» زيرا كه گناه بازگشت به جمود، ركود، قهقرا و پستي است. كسي كه از گناه عبور كرده با آب توبه خويشتن را شسته بايد مراقب باشد آلوده نشود. پيام طبيعت در بهار طبيعت: - پيام زمين: من گردش جديدي را به دور خورشيد آغاز نمودم تا شما آدميان نوآوري در حركت و جدايي از سكون را از من بياموزيد. گذشتههايتان را در اعماق خود دفن نموده از چشمها پنهان خواهم نمود و به بوته فراموشي خواهم سپرد مشروط بر اينكه متعهد گرديد از اين پس با فرصتهاي جديدي كه پيش رو داريد دست از گناه و عصيان پروردگار بكشيد و به باران بهاري غسل توبه نموده در مسير تعالي و كمال گام بردايد. جز خير نخواهيد، جز نيك نگوييد. و جز راه مستقيم نپوييد. بدانيد خورشيد از دور دستها نظاره گر اعمال، كردار و رفتار شماست. نور حياتبخش او را قدر بدانيد. و در پرتو اشعه تابناكش راه را از چاه بازشناسيد. - پيام درختان: بر اساس حكمت خداي حكيم هر سال چند ماه را به خوابي عميق و طولاني فرو ميرويم. بسياري ميپندارند كه حيات از ما رخت بربسته و ما مردگانيم. اما چنين نيست. انرژيهاي خود را ذخيره ميسازيم تا در گاه نياز عرضه كنيم. آفتاب كم سوي آخر زمستان ما را براي بيداري آماده ميكند. و در آخرين روزهاي زمستان شلاق باد و نسيم ما را از بيهوشي خارج ميكند. دوباره سرسبز ميشويم. ما به اميد او گل ميدهيم. به بار مينشينيم تا شايد او را گذري از كنارمان باشد و به چيدن گلي و بوئيدنش مفتخرمان سازد. - پيام ميوهها: ما ميوهها سنگ كودكان تگرگ آسمان شلاق باد را تحمل ميكنيم چه روزها كه از تابش آفتاب و سيلي باد چهرهاي سرخفام داريم فقط بدان اميد كه او را لحظهاي ميزبان باشيم و او ميهمانمان باشد. - پيام چشمهسار: من تودهاي برف بودم آغشته به خاك و خاشاك، براي محفوظ ماندن از تابش آفتاب سوزان به درون زمين پناه بردم و پس از تحمل رنجها و سختيها و تلاشهاي فراوان از لابلاي قلوه سنگها عبور كردم. ناخالصيهايم را زدودم. آنگاه به صورت آبي صاف، گوارا، پر خاصيت، پر از املاح، فَوَرانم را از حفرهاي آغاز كردم. آنها كه مرا ميشناسند و خاصيتهاي مرا ميدانند و آب مورد نياز خود را از آب گواراي ما تأمين ميكنند مردماني شاداب، سرزندهاند و عمري طولاني دارند. همخواني پيامها: - معادن: ساليان درازي است كه ما در دل زمين نهفتهايم چون خدايمان نخواسته خود را ارزان و رايگان بفروشيم. گهگاه گوشهاي را در معرض ديد آدميان قرار مي دهيم اما اين مثقالي از خروارهاست. بايد گيرندگاني كه قرار است ما هديه آنها باشيم به اين درجه از لياقت و شايستگي برسند كه بتوانند از ما بهرهمند شوند بدين سبب فقط چشم به روز ظهور مهدي دوختهايم كه بهار خستهدلان و اميد اميدواران و پايان يأس نااميدان و مظلوميت مستضعفين است. - پيام برگزيدگان الهي: مولاي متقيان اميرالمؤمنين علي عليه السلام ميفرمايند: اي بندگان خدا! از مرگ و نزديك بودنش بترسيد، و آمادگيهاي لازم را براي مرگ فراهم كنيد، كه مرگ جرياني بزرگ و مشكلي سنگين به همراه خواهد آورد: يا خيري كه پس از آن شري وجود نخواهد داشت، و يا شري كه هرگز نيكي با آن نخواهد بود! پس چه كسي از عمل كننده براي بهشت، به بهشت نزديكتر؟ و چه كسي از عمل كننده براي آتش، به آتش نزديكتر است؟ شما همه شكار آماده مرگ ميباشيد: اگر توقف كنيد شما را ميگيرد، و اگر فرار كنيد به شما ميرسد. مرگ از ساية شما به شما نزديكتر است، نشانه مرگ بر پيشاني شما زده شده است، پس بترسيد از آتشي كه ژرفاي آن زياد، و حرارتش شديد، و عذابش نو به نو وارد ميشود، در جايگاهي كه رحمت در آن وجود ندارد، و سخن كسي را نميشنوند، و ناراحتيها در آن پايان ندارد! (نهج البلاغه ـ نامه 27)
محمد ابراهيم حامد مهدوي ـ مشهد مقدس
+ نوشته شده توسط حجت حامد مهدوي در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت
17:40 |