آثار و دلنوشته هاي مرحوم حاج محمد ابراهيم حامد مهدوي
معلم؛ ای شکل دهندهی جان و روح آدمی!
معلم؛ ای آموزندهی هر زیبایی!
معلم؛ ای استاد ادب و آرامش!
معلم؛ ای کوه دلاوری و ایستادگی!
شکل دهندهی جانم بودی و از جان خود برای شکل دادنم گذشتی و گذاشتی. فطرت خواب رفتهام را با زلال خلوص نیت و بزرگواریت شستشو دادی و راه را برای تابش نور محبت مولایم باز کردی. هزاران بوسه بر دستان پاکت باد. درودها بر قلب پاک و با صفایت و سپاسها بر اندیشهی نابت، که از ظلمت و تاریکی، نجاتم دادی و به شاهراه محبت امامم راهنمایی نمودی.
12
در کلاس درس تو بود که زیبایی را دیدم و شناختم. در لابلای کلام شیرین تو –که زمزمهی محبت بود– ارزش را یافتم. در چهره ی نورانی تو –که نورانیتش به خاطر توسل نابت به ولی عصر روحی فداه بود– مسیر بندگی و عبودیت پروردگار را یافتم . عطر شمیم کلام خوش تو بود که مرا به درب خانهای رهنمون ساخت که تا ابد بر سرسرایش خواهم ایستاد و همچون تو و آموزگارانت بر آن در پاسبانی خواهم داد.
ادب را و تواضع را و عشق را در رفتار تو دیدم و آموختم. در کلاس تو بود که دیدم، چگونه با قلبی سرشار از عشق به مهدي عليه السلام، دیدگانت از اشک پر میشود و در اوج علم و دانش، چگونه به هنگام دشواری، توسلت به مولا علی علیه السلام، راهگشایی میکند. ادب را از تو نیاموختم که این ساحت، جایگاه خسی چون من نبود، اما لااقل در رفتار و کردارت، آن را دیدم و تا همیشه آن را تحسین خواهم کرد.
و ایستادگی را ! غیرت و حماسه را ! دفاع جانانه از حریم ولایت را ! همه را در محضر تو دیدم و آموختم. در دوران شاگردیم نزد تو بود – که همیشه شاگرد تو خواهم ماند – که میدیدم و میبینم، برای خاموش کردن خصم مولایت، چگونه بی تاب میشوی و برای دفاع از حریم اعتقاداتت چه جانانه در میدان اندیشه میرزمی و چه آرام و بی صدا، شمع وجودت در عشق به مولایت میسوزد و نور افشانی میکند؛ تا شاید شیعه ای را حفظ کنی و در اعتقادش پابرجا سازی.
چه کسی میتواند تو را سپاس گوید و کدامین خامه را شاید، که وصف جهاد تو را در این مسیر دشوار و صعب به رشتهی تحریر آورد. کدامین بیان، جبران گوشهای از زحمات خالصانهی توست. کدامین دعا در حق تو، زیبنده است و کدامین پاداش شایستهی تو؟
میدانم که نه منتظر سپاسگویی من بودی و نه محتاج خواندن یا شنیدن این سطور. پاداشت نزد پروردگار محفوظ است و دینت تا ابد بر گردن ما که رسول اکرم فرمود : "هر که حرفی از ایمان را به تو آموزد، تو را بندهی خویشتن کرده است" و من تمام ایمانم را از تو آموختم.
اما معلمم! در این ایام که ایام ارج گذاشتن بر خدمات معلم است، هدیهای برایت فراهم کردهام. میدانم که شنیدنش، تو را غرق شعف و شادمانی میکند. میدانم که میپذیری.
از آن روز که پرچم خدمتگزاری به آستان مقدس ولی عصر(عج) را، آرام آرام و نه به کلام که به رفتار و کردار، بر دوشمان گذاشتی، دانستیم که امانتی بس بزرگ را در اختیارمان قرار دادهای. میدانستیم که این پرچم، پیش از ما بر دوش نازنین تو بوده است و پیش از تو، مرزبانان حریم قدس مهدوی از آن محافظت کردهاند. میدانستیم که چند صباحی باید آن را به دوش کشیم و بعد از آن، یا به صاحبش رسانیم، یا آن که امانتداری دیگر بیابیم و آن را به او سپاریم.
معلمم ! چند روز پیش، وقتی در کلاس درسم به شاگردانم از این پرچم گفتم، گویی جان خود را با جان تو آمیختم و همه را به نوجوانانی سپردم که شاید آن ها پرچم را به دست صاحبش برسانند. برایشان از ارزش این لوا گفتم و به آن ها آموختم که این پرچم، با زحمت برجا مانده، با خون دل باقی مانده و جان ها در گرو پایداری آن است. به آن ها یاد دادم که نباید اجازه دهند، این پرچم بر زمین بیافتد و فهمیدند که تا سر حد جان باید از آن محافظت کنند.
معلمم ! خیالت راحت باشد. پرچمی را که تو افراشتی، به دهها و صدها پرچم دیگر تبدیل میشود و خیالت راحت؛ روزی که او بیاید، سلام تو را و من را به او خواهند رساند.
به قلم يكي از شاگردان
تو هم گل بودي، گل باغ محمدي، اما تو را نچيدند، پرپر كردند، تو را در آب نه، بر روي خاكها انداختند، حرارت ندادند، بلكه آتش زدند و مابين در و ديوار...
اما، اما هيچ گاه نتوانستند بوي خوشت را در شيشه كنند، كه عطر خوش خاطرهات جهان و تاريخ و زمان را معطر كرد.

مي گويند: گل لطيف است، آنقدر لطيف كه گاه در ميان دو انگشتان له ميشود. و ميگويند تو هم گل بودي، اما من ماندهام كه تو چگونه گلي بودي كه ضرب سيلي و درد تازيانه و فشار در و ديوار را تحمل كردي!
جانم به قربانت اي زيبا گل آفرينش.

http://www.tabnak.ir/pages/?cid=10612
الا يا ايها المهدي مدام الوصل ناولها
صبا ازنكهت كويت نسيمي سوي ما آورد
چو نور مهر تو تابيد بر دل هاي مشتاقان
دل بي بهره از مهرت حقيقت را كجا يابد
به كوي خود نشاني ده كه شوق تو محبان را
به حق سجاده تزيين كن مهل محراب و منبر را
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هائل
اگر دانستمي كويت به سر مي آمدم سويت
خوشا گر بودمي آگه ز راه و رسم منزلها
چوبيني حجت حق را به پايش جان فشان اي فيض
مَتي ما تلق ِمَن تهوي دَع ِالدُنيا و اَهمِلها
